تبليغاتX
بی تو هرگز

مطالب سايت

عذر خواهی

توسط: سامان| در: دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | موضوع:

شبایی که تو رو دارم توی لحظه سحر میشه
تو هر باری که میخندی جدایی سخت تر میشه
تو نیستی تازه می فهمم جدایی ها چقدر سخت اند
ولی نگفتن آسان نیست به روزایی که خوشبختم
دوستت دارم دوستت دارم چیکار کردی با احساسم
روزای سختی تو راهه من این دنیا رو می شناسم
دوستت دارم دوستت دارم چیکار کردی با احساسم
روزای سختی تو راهه من این دنیا نمی شناسم

سلام شرمنده واسه این همه دیر کرد من ایران نبودم اونجای که رفته بودیم اینترنت نبود شرمنده بابت همه چیز



مهم اینه که دیگه دیر نمی کنم (قول میدم)


وقتی.....

توسط: سامان| در: چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | موضوع:

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !


عشق من

توسط: سامان| در: جمعه پنجم اسفند 1390 | موضوع:

این منم و اونم خواهر من که این شعرم در وصف آجیمه که  عشق منه

آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌ و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌ اما افسوس‌ که‌ نیست‌!

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز هم‌!


حال و هوای امروز من

توسط: سامان| در: شنبه بیست و دوم بهمن 1390 | موضوع:

شکایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم که می دانم نمی دانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر ...


تمامي حقوق مادي و معنوي براي نويسنده وبلاگ محفوظ است . کپي کردن مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
قدرت گرفته از بلاگفا- طراحي قالب توسط تم استديو | مكث تمپ
مکث تمپ | قالب هاي رايگان وبلاگ | قالب هاي بلاگفا | قالب هاي ميهن بلاگ | قالب هاي پرشين بلاگ | قالب هاي بلاگ اسکاي | قالب هاي ديتالايف | پوسته هاي وردپرس | ام گرافيك | M Graphic | تك پي اس دي